ابن سعد ( مترجم : محمود مهدوى دامغانى )

114

الطبقات الكبرى ( فارسي )

( 1 ) حرف را يا « ز » بود ، گويد عامر از كعب پرسيد اى ابو عبد الله ! آيا مىدانى اين چيست ؟ گفت : نه ، عامر گفت : اين رشوه است و در كتاب خدا چنين يافته‌ام كه چشم بينش را نابينا مىكند و بر دل زنگار مىكشد . گويد عمرو بن عاصم ، از گفتهء جعفر بن سليمان ، از مالك بن دينار ما را خبر داد كه مىگفته است * هنگامى كه كعب عامر را در شام ديد پرسيد اين كيست ؟ گفتند عامر بن قيس عنبرى است . كعب گفت : آرى اين مرد راهب اين امت است . گويد اسحاق بن ابى اسرائيل ، از گفتهء عمرو بن عاصم ، از سليمان بن مغيره ، از گفتهء ايوب سختيانى ما را خبر داد كه مىگفته است * چون آن گروه را به شام تبعيد كردند ، مذعور و عامر بن قيس و صعصعة بن صوحان هم از ايشان بودند و همين كه بىگناهى آنان شناخته شد به آنان اجازهء برگشت داده شد ، برخى برگشتند و برخى ماندند . مذعور و عامر از كسانى بودند كه در شام ماندند . صعصعة بن صوحان از آنانى بود كه برگشتند . گويد احمد بن ابراهيم عبدى ، از گفتهء ابو الوليد شيبانى ، از گفتهء مخلد ما را خبر داد كه مىگفته است شنيده‌ام و اصل مىگفته است كه * عامر همراه مردم به جهاد رفته بود ، مردم در منزلى فرود آمدند و عامر در كليسايى منزل كرد و به مردى گفت خلوتگه من كنار در كليسا است و كسى پيش من نيايد . گويد : پس از اندك زمانى آن مرد پيش عامر آمد و گفت امير قوم اجازه مىخواهد به حضورت آيد . عامر اجازه داد و امير وارد شد و چون نزديك رسيد عامر به او گفت : تو را به خدا سوگند مىدهم و خدا را به يادت مىآورم كه مبادا مرا به دنيا راغب و نسبت به آخرت بىرغبت كنى . گويد احمد بن ابراهيم عبدى ، از گفتهء سعيد بن عامر ، از اسماء بن عبيد ما را خبر داد كه مىگفته است * عامر عنبرى همراه لشكرى بود كه دختر يكى از سران دشمن را به اسيرى گرفته بودند ، چون آن دختر را براى عامر وصف كردند ، به آنان گفت من هم مردى از مردانم ، او را به من ببخشيد . سپاهيان با ميل و شادى پذيرفتند و دختر را براى عامر آوردند . عامر به دختر گفت : در راه خدا آزادى . گفتند : اى عامر ! به خدا سوگند اگر مىخواستى مىتوانستى او را با چند اسير مبادله كنى و آنان را از بردگى رها سازى و آزاد كنى . گفت : من در پيشگاه پروردگار خويش حساب مىكنم . گويد احمد بن ابراهيم عبدى ، از اسود بن سالم ، از حماد بن زيد ، از سعيد جريرى ما را خبر داد كه مىگفته است * مردى حضرت ختمى مرتبت را به خواب ديد و عرض كرد